تبليغاتX
باران، نخودچی مامان بهار

باران، نخودچی مامان بهار

نمونه ها با تاخیرات

تست

 

 

سلام به همه

دیروز و پریروز به هیچ عنوان امکان ثبت مطلب نداشتم. امروز  صبح هم اول کلمه "تست" رو زدم که اگه ثبت شد عکسها رو بگذارم. با اینکه از زمان شو گذشته، اما هنوز ميشه سفارش داد. گرچه خوشگلهاش رو دوستان خوشگل و خوشتيپ خريداري كردن!

 

در ضمن از همه دوستاي گلم كه قدم رنجه كردن و استقبال خوبشون بسيار ممنونم. مباركه همتون باشه!

ادامه مطلب رو ببينيد!


ادامه مطلب

نوشته شده توسط بهار و باران در دوشنبه 1388/08/25 ساعت 11:19 قبل از ظهر | لینک ثابت |

وقتشه

دوستان عزیزم که علاقمند بودین از شو لباس مامی خانوم دیدن کنید، به اطلاعتون ميرسونم كه همين پنج شنبه و جمعه ۲۱ و ۲۲ آبان ساع ۱۰-۱۲ صبح و ۱۵-۱۷ عصر اين شو در منزل بنده برپاست.

بافتني هاي پاييزه و زمستانه مناسب براي خانومهاي خوش سليقه و دختر پسر هاي كوچولوي خوشگل، كه دستباف و با سليقه و رنگ آميزي خيلي قشنگي تهيه شدن، در اين دوروز ارائه ميشه.

جهت اطلاعتون تاپها با سليقه خيلي زيادي در رنگ آميزي همراه با تزئينات شيك هستند و درباره لباسهاي بچه گانه همين قدر بگم كه از بافته هايي كه تن باران ديدين خيلي خوشگل تر هستند.

به نظر من از دست ندين.

راستي من فردا دسترسيم به نت خيلي كم و محدوده. اگه كسي خواست آدرس بگيره، دوستان قديمي كه تلفنم رو دارن، که فردا از صبح هستم تماس بگيرن.

قراره امروز يك سري عكس از لباسها برام بفرستن كه توي همين پست اضافه كنم. همه چيز بهم فشرده شده بود بنابراين من نتونستم خودم عكسهارو بگيرم و امروز بذارم. اميدوارم امروز تا زمانيكه وقت دارم عكسها بم برسن.

خلاصه كه بشتابيد بشتابيد

 

راستی اینم یکسری از عکسهای قدیمی که از لباسهای  باران داشتم:

 
 

نوشته شده توسط بهار و باران در چهارشنبه 1388/08/20 ساعت 9:33 قبل از ظهر | لینک ثابت |

باران بی دندون!

بله بالاخره بعد از مرارت های فراوان و بازی های زبانی طولانی مدت اولین دندان باران جان ما هم افتاد. که در اصل پیرترین دندان هم بود.

قیافه این خانم خانمها که عوض شده هیچ، كلي انگار با همين حفره خالي بزرگتر شده كه هيچ، اينكه هر بار نگاش مي كنم يه چيزي ته دلم قيلي ويلي ميره كه اي دل غافل ، ديدي دختركت بزرگ شده.

ديروز عصر كه اولين بار بود باران دندان موش خورده را ديده بودم، جلوي چشمهاي حيران مادر شوهر گرامي، نيم ساعت تمام با دردانه مان در آغوش محكم دوان دوان دور اتاق عشق بازي مي كرديم!

 

بعد هم شب بجاي جايزه موشه كه دندون مي خوره و انداختن لاشه دندان در نوشابه، تصميم گرفتيم چون ديگه بزرگ شديم، براي اولين بار بريم كافي شاپ كه ببينيم اصلا كافي شاپ كه ميگن چي هست!

و خوب جاتون خالي مامان و دختر صفايي كردن دوتايي و ياد ايامي...

 

اين از اين، و اما:

شب جمعه در يك جمع صميمي و دوست داشتني بسيار گرم، مهمان بوديم كه تولد يكي از دوستان اينجانب بود. در راه رفتن باران مدام دعا ميكرد "كاش روي كيكشون ميوه و از اين جور چيزا كه اصلا به مزه كيك ربطي نداره نداشته باشن"!!!

كه خوب خوشبختانه باب سليقه بود و ميوه كه نداشت هيچ كلي شكلات و گردو هم داشت!

در ضمن در راه پرسيد: " مامان، جايزه هم ميدن؟" (مثل تولدهاي بچه ها منظورش بود!)

گفتم نه مامان جان تولد يه خانوم بزرگه. تولد بچه ها از اين جايزه ها ميدن.

بعد وقتي اونجا رسيديم در كمال ناباوري من، و صد البته خوشحالي بسيار زياد باران، صاحب تولد يه كادو مخصوص باران داد بهش كه نه تنها با سليقه تمام خريداري شده بود و بسيار خوشگل و كارآمد بود، بلكه نشون دهنده توجه و نكته سنجي و باريك انديشي ايشون بود.

من اينطور وقتها نمي دونم بايد چي بگم و چطوري شعفم رو نشون بدم. راستش دوستام ميگن خيلي به بچه ها توي جمع فكر ميكنم و مقيد همه بچه ها هستم. اما بايد اعتراف كنم اگه تولدم بود و يه دختر بچه ۵ ساله قرار بود بياد و قرار بود تنها باشه، يادم نمي موند كه براش "جايزه" بگيرم، به رسم بچگي هاي خودمون.

بازم ممنونم مژگان عزيزم.


نوشته شده توسط بهار و باران در یکشنبه 1388/08/17 ساعت 4:25 بعد از ظهر | لینک ثابت |

در جواب يك دوست

این پست مربوط ميشه به یکی از کامنتهای خیلی خوبی که داشتم، که از طرف مامان روئین نوشته شده ولی متاسفانه نه آدرس وبی برام گذاشتن و نه میلی. بنابراین چون یکی از "مرزهاي شکسته شده من" همین هست اینجا می ذارم و جوابشونو میدم.

كامنت مامان روئين:

سلام،

من فکر می‌کنم قضیهٔ هدایت بچه‌ها با جبر دو تا چیز متفاوت هست. مسلما بچه‌ها تو هر سنی‌ صلاح خودشون نمیدونند و این ما هستیم که باید راه را از چاه نشونشون بدیم.

اگه بچه رنگ قرمز را دوست داره ، جبر اینه که اگه می‌خواهید براش اسباب بازی بخرید بگید نه! فقط آبی باید انتخاب کنی‌. ولی‌ اگه همین بچه لباس فرم مدرسشو بخواد قرمز بپوشه باید بهش بگید که نمی‌شه و باید بفهمه که همه دنیا نمیتونه اون رنگی‌ باشه که بچه دوست داره.

من فکر می‌کنم شما جملهٔ "من دوست ندارم" رو باید براش جا می‌‌انداختید که کجا اجازه استفاده ازش را داره.

کدوم بچه ای‌‌ هست که عاشق فراگیری علم و مدرسه باشه؟ خوب مسلما اگه ما بخوایم طبق نظر کودک زندگی‌ را هدایت کنیم سنگ رو سنگ بند نمی‌شه و این معنی‌ اینکه به بچه حق انتخاب دادیم نیست.

---------------------------------

مامان روئین عزیز

سلام به شما

واقعیتش اینه که منظورم از جبر، اين نبوده كه توانايي اينرو نداشته باشم، كه به باران بگم چه كاري درسته وچه كاري غلطه. اون قضيه مربوط ميشه به حيطه آموزش و يادگيري و هيچ ارتباطي با جبر نداره. قضيه جبر خيلي فراتر از اينهاست و مربوط ميشه به فلسفه زندگي يك نفر. فلسفه زندگي هم يعني اينكه يكسري عوامل خارجي در زندگي ما تاثيرات عميقي ميگذارند و ما توانايي تغيير اونها رو نداريم. و اينكه ما اصلا بپذيريم كه هركسي با يك سرشت و خصوصيت جديد و منحصر به فردي به دنيا اومده و ما نمي تونيم دست توش ببريم و يا به قول علميش، توانايي دست بردن در ژنتيك كسي رو نداريم.

حالا من درباره دخترك خودم ميگم ايشون "دوست نداره".

اين جمله خودش نشون ميده كه كاملا جمله سليقه اي هست. يعني به حس و حال و درون يك نفر مربوط ميشه. اين يك نوع آزادي هست. حتي فراتر از آزادي بيان به نظر من.

حالا اگه من بيام به بچم بگم تو آزادي و در اين محدوده! در اصل دارم به كلمه آزادي توهين مي كنم. آزادي اصلا محدوده نداره. اينكه ميان ميگن آزادي محدود منو به خنده مي اندازه. تازه من به كسي اجازه نميدم بم بگه از چي خوشم بياد از چي خوشم نياد. احتمال زياد شما هم همينطوريد؟!

حالا چطوري بيام به خودم اجازه بدم كه به باران خانوم بگم: تو بگو "دوست ندارم"، اما اينجاشو كه من دوست دارم تو هم بايد دوست داشته باشي.

البته اين نظر منه. هر كسي مي تونه نظري داشته باشه.

درباره سنگ روي سنگ و اين حرفها هم، يك چيزي كه من تا اينجاي زندگي دستگيرم شده اينه كه هر جامعه اي واسه اينكه بتونه دوام داشته باشه، بطور روشن تر، هر حاكمي واسه اينكه بتونه مردم رو در لواي خودش نگه داره "مجبوره" همه مردم رو با يك وسيله اي ميخ پرچ كنه به دمب خودش.

يكي با قانون محكم، يكي با مذهب، يكي هم با حواشي مذهبي.

اين واسه حكام. از ديد خرد هم مردم تا جايي كه واسه ديگران اذيتي نداشته باشن ميتونن آزاد باشن. اين حرف من نيست اين يه اصل جهانيه. پس من مي تونم قوانين خودمو با آزاديهاي خودم داشته باشم زندگي راحتمو بكنم به شرط اينكه واسه شما مشكلي درست نكنم.

به نظرمن قضيه سنگ روي سنگ بند نشدن از اون قضاياييه كه بزرگان جامعه از ترس از دست دادن "جاشون" مطرح كردن. از ترس از دست دادن پيروانشون!

بازم ممنونم كه نظرتونو دادين. اين باعث شد خودمو يه مروري بكنم.

خوب به نظرم حرفامو زدم اول صبح.

يه پست مهم مهم دارم كه فردا ميذارم. امروز عكساشو ندارم.

 


نوشته شده توسط بهار و باران در شنبه 1388/08/16 ساعت 9:5 قبل از ظهر | لینک ثابت |

مدرسه.

من خوبم. یعنی هنوز زنده ام!

امروز صبح مجددا باران با تاخیر ۲۰ دقیقه ای و گریه و زاری رفته مدرسه.

نگران نباشین هنوز نفس می کشم.

راستش می خواستم از لطف همتون تشکر کنم مخصوصا ازمرجانه عزیزم که قبول زحمت کرده بود و برام مقالات زیادی فرستاده بود. باید بگم خیلی راه گشا بودن.

اما یک واقعیت بزرگ این چند روز بد جوری خورده توی صورت من. اونهم یادآوری مجدد قضیه "جبر" هست. وقتی نوجوون بودم، بين "جبر" و "اختيار" با صراحت هر چه تمامتر موضوع "اختيار" و "اراده" رو سرلوحه فلسفه زندگي خودم قراردادم. اما جبر زندگي با عصبانيت بسيار زيادي، چندين بار بلندم كرده و با آنچنان ضربه اي به زمينم كوبيده، كه ديگه جرات نكنم بگم "جبري" نيست.

مي خوام بگم من هرچقدر فانتزي هاي قشنگي واسه بچه ام داشته باشم، هر چقدر هم با اصول و اساس روانشناختي بزرگش كنم، هر چقدر هم كه خودم عاشق مدرسه باشم، هر چقدر هم كه تلاش كنم، بازم ممكنه بچه من اصلا دوست نداشته باشه بره مدرسه اونم به اين دليل كه "دوست نداره"!!!

به همين سادگي.

پس چي شد اون همه حرف و حديث كه "اين بچه ها واسه خودشون شخصيت دارن، نمي دونم نبايد زورشون كرد، اينا واسه خودشون آدمهاي جديدي هستند كه ممكنه هر شخصيت و علاقه اي داشته باشن، ما بايد بپذيريمشون." چي شد؟ اينا فقط شعاره تا زمانيكه بچه هامون استقلال پيدا مي كنن؟ تا وقتي كه بزرگ ميشن و علاقشون رو نشون ميدن، بعد ما يادمون ميره كه فقط بايد ازشون محافظت كنيم و اجازه نداريم دست توي سليقشون ببريم؟

من واقعا گيج شدم.

تصميم گرفتم اگه مشكل دوست يابي باران رو حل كنم و باز هم حاضر نشه بره سركلاس، اصلا سخت نگيرم بش. حتي اگر خواست خونه بمونه و چيزهاي ديگه اي ياد بگيره. ((بايد بگم اين جمله حتي نوشتنش هم سخت بود، چند بار نوشتم و پاكش كردم، چه برسه به انجام دادنش)). البته اگه دو**لت ازم شاكي نشه چرا جلوي آموزش رايگان فرزند اين مرز و بوم رو گرفتي؟ بيا بكشيمت!!

توي خونه اوضاع خيلي بهتر از هميشه شده. هر روز با يه ايده جديد و يه كار بهتر از ديروز سعي مي كنم برنامه جالبي درست كنم كه روحيه باران رو بهتر كنه.

از "زودباش دير شد" هاي صبح هيچ اثري نمونده. با يه كم زودتر بيدار شدن و وقت بيشتر دادن به باران واسه جمع كردن همه خورده ريزهاش توي كيفهاي متعدد كوچكش، واسه بردن با خودش، استرس خودم هم كمتر شده.

اما همچنان هنوز عادت نكرده.

از مادر بزرگش پرسيدم مشكلش شايد بچه هاي كلاس باشن؟ گفت: "هيچ نگران رابطش نباش كه خيلي هم خوبه، چه با بچه ها چه حتي با مدير مدرسه"!

گفتم چطور؟

گفت: "اصلا خجالت نميكشه. و تنها بچه اي كه بدون مقنعه ميره مدرسه باران خانومه. ديروز مديرش ديدش، گفته دختر گلم، پس مقنعت كو؟. جواب داده توي كيفمه دوست ندارم بذارمش سرم"!

من خودم اين جمله رو ياد بچم دادم. "دوست ندارم". با استقلال كامل، همراه با ادب. بدون اينكه زير بار حرف زور كسي بره.

گرچه خودم تا حالا خيلي از اينكه در "چارچوبهاي مهم سنت و فرهنگ" قرار نگرفتم ضربه خوردم. يعني شايد به نظر خيلي از اطرافيان، و قالبهاي تعريف شده جامعه، من "نشدم". اما واسه من هميشه "آزادي"، "آزادگي" خيلي مهمتر از موفقيت هاي تعريف شده "جامعه" از طريق راههاي بردگي بوده. يعني يه جوري عطايش را به لقايش بخشيدم.

خوشبختانه الان هم خيلي خوبم. خيلي بهتر از اونهايي كه خودشون رو در چارچوبها زنداني كردن كه تازه به جاي الان من برسن! . اما واقعيتش اينه كه اگه جايي تعظيمي مي كردم حتما اوضاع بهتر از حالا بود. ولي من "دوست ندارم".

چند وقت پيش صحبت با دوستانم بود و هم نظريمون درباره اينكه "با اين وضعيت سيستم آموزش و پرورش ايران اصلا بهتره بچه ها رو توي خونه آموزش كافي و لازم بديم تا اينكه شستشوي مغزي داده بشن".

كاش مي تونستم مثل آقايون "مخملباف ها"، بجاي فرستادن بچم به مدرسه، بهش حرفه اي آموزش بدم كه باعث افتخار خودش در دنيا بشه.

كاش ميشد بهش اجازه بدم صبح تا شب توي باغ و دشت و جنگل بدو بدو كنه و خودش بهتر و بيشتر از هر مدرسه اي "آموزش" بگيره.

من بچمو دوست دارم. هر طور كه هست. هر چيزي كه هست. وقتي ميگم عاشقشم يعني بدون تغيير ميخوامش. همينطور كه هست با همه استعدادها و كاستي هاش. دوستش دارم. (اين خطاب به خودمون بود)

 


نوشته شده توسط بهار و باران در دوشنبه 1388/08/11 ساعت 2:1 بعد از ظهر | لینک ثابت |

كاسه چه كنم من كو؟

سلام.

من الان یه مامان مستاصل هستم. معرف حضورتون هستم؟

دلم نمي خواد موضوع رو بزرگش كنم، اما واقعيتش اينه كه باران من، بغير از همه خوبيها، با نمكي ها، خوش زبونيها و ژستهاي خوشگلش، مشكلاتي هم داره.

مشكلات معمولش مثل باقي بچه هاي توي سن و سال خودشه. مثلا يادش ميره تا ثانيه هاي آخر بره دستشويي و در نهايت دولا دولا و پاها روي هم ميره. . يا اينكه فرصت نمي كنه دمپايي بپوشه داخلي دستشويي.. يا اينكه دوست داره ته مونه هويج يا خيارش رو از در ورودي آشپزخونه با پرتاب بلند بفرسته توي سينك. . و نمي گذاره تا انتها موهاشو با سشوار خشك كنم كه سرما نخوره. و ...

مي دونم اينا همه مربوط به سنش هست و كاملا طبيعي و با زبون خوش و تكرار حل ميشه.

اما يه مشكلي هست كه باران خيلي وقته كه داره. اونم اينه كه نمي تونه به راحتي محيط جديد رو بپزيره. براي جدايي از من و رفتن به مهد هم يه موقع هايي زيادي يعني حدود ۲۰ دقيقه تا نيم ساعت گريه و اينا... داشت كه فكر مي كردم بيشتر روزهايي كه شبش به هر علتي دير مي خوابيد اينطوري مي شد و كادر مهدكودك هم روي خواب بچه ها خيلي تاكيد داشتند و اينطور كه مي گفتند غير از خداحافظي سر صبح از مامان، باقي كار هاي بچه هايي كه شب دير خوابيدن هم به هم ميريزه.

وقتي سه سالش بود،مثل همه بچه هاي سه ساله، چون در مرحله بدست آوردن اعتماد به نفس و اعتماد به اطرافيان بود، گاهي اوقات از ورود به مهموني يا جاي جديد خودداري مي كرد. بچه ها گاهي توي اين سن اينقدر خجالت مي كشند كه دوست ندارند وارد بشن و دم در پشت مامانشون پنهان ميشن. دكتر هولاكويي هم ميگه، بچه هاي سه ساله گاهي فكر مي كنن خيلي زشت هستن يا حتي گاهي اينقدر احساس مي كنن لخت هستند و از ورود به جاي جديد خودداري مي كنن.

البته ما توي كل فاميل بچه اندازه باران نداريم. يعني اصلا بچه نداريم. و اين مهموني ها همه مهموني بزرگترا بود.

چندين بار اين حالت براي باران پيش اومد و من خوشبختانه تونستم خيلي خوب عكس العمل نشون بدم. يعني بدون اصرار گذاشتم هر وقت دوست داره بياد داخل. اما بايد اعتراف كنم كه يك دفعه هم خيلي بد برخورد كردم كه البته اصلا هم بخاطر كار باران نبود و در اصل از جو جايي كه رفته بودم و برخوردي كه بام شده بود اينقدر عصباني شده بودم كه ....

وقتي هم كلاس نقاشي مي رفت جلسات اول و دوم (فكر كنم نوشته بودم؟) ۵ دقيقه يكبار مي اومد سر بزنه ببينه من هستم سالن انتظار مامانها يا نه.

با مشاور همون موقع صحبت كردم گفت شمارو كم مي بينه، دوست نداره جدا بشه. بهتره بيشتر وقت براش توي خونه بذارين تا از كنار شما بودن اغنا بشه.

توي خونه هم تا وقتي داخل آشپز خونه هستم يا پاي تلويزيونم يا دارم كارهاي روتين انجام ميدم، هيچ مشكلي نيست، اما اگه ۵ دقيقه برم روي تراس هواخوري يا برم دستشويي، يا حتي كتاب بخونم و خلاصه بخوام يه جايي باشم كه بايد تنها باشم، اينقدر مياد و از لاي در نگاه ميكنه يا باصداي آروم صدام مي كنه كه اصلا ترجيح ميدم كارم رو كنسل كنم.

اما همه اينا جنبه جانبي و حاشيه اي داشتن، حالا اصل قضيه كه خيلي هم برام مهمه و واقعا نگرانم كرده نرفتن و گريه دم در مدرسه ست.

از نيمه دوم مهر كه كلاساشون شروع شده، دو روز رو نرفته مدرسه. يعني تا دم در رفته و اينقدر گريه كرده كه تصميم بر برگشت گرفتن. يك روزش البته دليلش دير خوابيدنش شايد بوده.

اما ديروز دركمال ناباوري، با اينكه سر ساعت ۸ شب خواب خواب بود، با اينكه صبح خيلي خيلي سر حال و خوشحال بيدار شد و لباس پوشيد و به عشق شالگردنش حاضر شد، با اينكه از اون روزهاي استثنايي بود كه بابا شهاب هم همراهمون بود، و با اينكه دم در خونه ماماني با كلي خنده و شادي خداحافظي كرد و برامون بوس پرتاب كرد و قول داد دختر خوبي باشه تا ميايم،

اما مدرسه نرفت!

يعني بايد حال منو ببينيد وقتي ساعت ۸ صبح موبايلم زنگ مي خوره و اسم "مامان شهاب" مي افته روش. با صداي بلند گفتم وااااااااااي نه، بازم نرفته مدرسه.

ازش علتشو پرسيده، ماماني، گفته دوست ندارم برم چون بهم كاراي سخت ميدن.

خودم پرسيدم چرا نرفتي گفت مهتاب ميگه با من بدو بدو كن من نميتونم بدوم، پهلوم درد ميگيره. غزل هم همش ميگه بيا پيش من بشين.

معلمش خيلي مهربونه و هواشو هم داره. اما از بچه ها هيچ خبر ندارم. اما مي دونم با دو سه تاشون همراه ماماناشون در راه برگشت از مدرسه تا پارك دم خونه ماماني ميان و داخل پارك هم كلي بازي مي كنن تا برسن خونه.

كوچيك تر كه بود، خيلي جالب دوست پيدا مي كرد. ميرفت روبروي صورت بچه اي كه مي خواست باهاش دوست بشه مي ايستاد و در فاصله نيم سانتي از صورت طرف صورت پر از خنده و خوشحاليش رو مي گرفت (يعني كه با من دوست بشو). معمولا هم خيلي سريع دوست پيدا مي كرد.

تابستون امسال اما، چندين بار خودم ديدم كه به بچه هايي كه با هم چند نفري بازي مي كردن پيشنهاد دوستي داد اما پيشنهادش رد شد. بنابراين هر وقت رفتيم پارك باران تنهايي بازي مي كرد.

ياد بچگي هاي خودم مي افتادم كه با چه ضربان قلب بالايي به يك نفر پيشنهاد دوستي ميدادم كه مبادا پيشنهادم رد بشه.

توي مهد كودك هم با كسي بغير از سارا خدابخش دوست نبود و اگر يه موقع اون با سارا نيكا بازي مي كرد كلي حال باران گرفته مي شد.

توي خانواده هم كه هيچ بچه هم سني نداريم.

ديگه نمي دونم چي بگم. من واقعا اين يك هفته فشار زيادي روم بود. همه چيزايي كه پست قبل گفتم كنار اين مدرسه نرفتن باران هم كنار.

چكار كنم. خواهش مي كنم اگه راه حلي، مشاوري، كتابي، روانشناس اطفالي يا مورد مشابهي داشتين بهم بگين.

اين موضوع خيلي برام مهمه.


نوشته شده توسط بهار و باران در دوشنبه 1388/08/04 ساعت 9:52 قبل از ظهر | لینک ثابت |

زاييد

يه هفته نصفه نيمه گذشت و باران ۴ روز پشت سر هم رفت مدرسه. البته با مانتو و مقنعه.

صبح ها وقتي قشنگ مطمئن شد كه تا آخرین تار موهاي سر من كنده شده و نوروني متصل داخل بدنم نيست، بسيار سلانه سلانه، همچون بابا، "cool"، حاضر ميشه و راه مي افتيم. البته باران چون از هر دو نفرمون وراثت داره، اول ماجرا "خونسرد" و در انتها بسيار "خونگرم" و "جوش جوشي"، مثل مامانش! ميشه.

 

بگذريم. الان داره موهام در مياد. تا عصري كه بلند بشه حسابي ديگه رسيدم خونه. البته نصفش دوباره توي ترافيك تا خونه ميريزه، بعدش بقيه اش هم واسه باران مي مونه، بعد نه كه رشد موهام خيلي خوبه، تا صبح دوباره در مياد و روز از نو روزي از نو!

 

تعطيلات خوبي بود. جداً ميگم. هفته پيش داشتم ميمردم. اينم جداً ميگم. بعد از برگزاري چهارمين و آخرين مهموني و خداحافظي از مهمانان عزيز! در ساعت ۱ نيمه شب، ساعت ۳ نيمه شب اورژانس زنگ  درب خانه ما را به صدا درآورد! جداً ميگم! باورتون نميشه؟ اينقدر اين سه چهار هفته خسته شده بودم و اينقدر انرژي هاي مثبت صرف شده با انرژي هاي منفي دريافتي جايگزين شده بودن! كه من تا بيمارستان هم نرسيدم.

بگذريم...

اين اوضاع تهران داره منو ديوانه مي كنه. صبحا اگه به جرم قتل دستگير نشم حتما مي برنم روزبه. نمي دونم بهروزه يا روزبه!

ديروز ولي بدك نبود. يه كمي خستگيم درآمد در "سفره خونه سنتي آبان!" پيشنهاد مي كنم حتماً استفاده بفرماييد. مخصوصا در شب "هالوين" كه برنامه بسيار خاصي دارن!

 

 

بعد هم رفتيم سرزمين عجايب. از اولش قرار بود يه زمان محدودي اونجا باشيم، چون بابا شهاب كار داشت.

شب موقع خواب باران ميگه :

- دوباره ميريم مامان؟

- حتما دخترم

- ميشه اينبار اگه بابا كار داشت شما منو ببري كه بيشتر باشيم؟

- آخه مامان جان، بابا كه نباشه من، هم بايد مامان باشم ، هم بابا. خيلي سخته تنهايي

(يه كمي فكر كرد، بعدش گفت):

- يني اگه شما تنهايي بري سرزمين عجايب هم ماماني هم بابايي ، هم بچه؟؟؟

 

 

بعد از اينكه خوابيديم دختركم تب كرد. چون سرما خورده بود و وقتي هم كه تب مي كنه هذيون ميگه. و ديشب هذيونش درباره "زاييد" بودش!!

مكالمه ما:

-          مامان من يه سوالي درباره "زاييد" دارم

-          زاييد چيه دخترم؟

-          يني بچه درست شدن ديگه!

-          بگو

-          ميگم ، من متوجه نمي شم اون نصفه بچه كه توي دل باباس چطوري مياد ميره مي چسبه به اون نصفه بچه كه توي دل مامانه؟؟

(توضيحات در حد سن و سال متقاضي ارائه شد)

- بعدش گفت:  "خيلي مشكله. من ميگم اصلا چطور بود هر كي بچه مي خواست آرزو مي كرد يكي واسش از آسمون مي افتاد"

-          واقعا اگه اينطور بود الان حداقل 12 تا خواهر برادر داشتي عزيزم.!

-          حالا كاش تا 10 سالم كه شد شما يه خواهري برادري چيزي واسم بياري!

-          اوهوم!

 

يكي از واحد هاي روبروي مارو تازه دارن مي سازن. گويا زحمتكشان محترم در اين واحد زحمت نمي كشيدن آشغالهاشونو بذارن در سطل هاي سياه مخصوص سر كوچه و همه رو جلو در رها مي كردن. يك روز صبح من با اين صحنه بسيار مبتكرانه از طرف باقي همسايگان رو برو شدم!

 
 
 
 
 
در ضمن تورو خدا مراقب خودتون باشين. وگرنه آنفولانزاي خوكي ميگيرين ها!
 
اونوقت اينجوري ميشين!
 
 

نوشته شده توسط بهار و باران در شنبه 1388/07/25 ساعت 3:29 بعد از ظهر | لینک ثابت |

فوايد و محسنات مدرسه دولتي بهتر است يا ثروت

بالاخره شنبه صبح شد. راستش من بیشتر از باران استرس داشتم! حالا خوبه کلاس اولی نشده! احتمالا من غش کنم!

از مدرسه اطلاع داده بودن که شنبه صبح بین ۱۰ تا ۱۰ و نیم مراجعه کنیم. در ضمن هنوز مانتوهاشون حاضر نشده بود. بنابراین دستور اکید داده بودند که با شلوار مناسب بیان. باران هم اینقدر تحت تاثیر تاکیدشون بود که حاضر نبود شلوار لیمپی بپوشه که یه وجب از پاش معلوم بشه. می گفت شلوار گرمکنم رو بپوش مامان این مرتب نیست! اون مرتب تره!  نمی دونم مدیرشون با چه قیافه ای بش گفته بوده باید شلوار مرتب بپوشی بیای!

بالاخره ما متقاعدش کردیم که این لباس بهتره و خاله گلار هم که از شب قبل آمده بود خانه ما برای مشایعت و مامی و خاله نگار هم که از خونه های خودشون میامدن و مامانی هم که نتونستن بیان. صد البته بابا شهاب و مامان بهار هم بودن.

تازه عمه هاش و عموش و ... نيامده بودن. خوب مگه چيه؟ اصولا ما تعداد بالا ميريم مدرسه!

بعدش که آمدیم بیرون و تازه با محاسبات و برنامه ریزی زمانی من دیر هم شده بود، بابا شهاب طبق معمول "اسلو موشن" گفت: "موبایلم رو جا گذاشتم" و بدون اینکه به حرفهای من گوش بده که "ولش کن بابا الان میایم کسی زنگ بت نمی زنه ...."، همونطور آروم و بيصدا رفت کلی گشت و گوشي رو پيدا كرد و بعد از ده دقیقه آمد! البته من داشتم فكر مي كردم خداكنه يادش نره كفشاشو در بياره!!!

خلاصه كه بعد از گرفتن يه دسته گل به انتخاب خود باران رفيتم مدرسه.

توي يك سالن همه نشسته بودن و ما آخرين نفرات بوديم و گفتن كه خوش اومدين و از اين حرفا. اما. اما. چون مانتوهاشون آماده نيست و ما هم مي خوايم فيلم بگيريم بفرستيم منطقه و مدرسه ما خيلي خيلي خوبه و نظم و ترتيب داره و از اين حرفا... بايد تا هفته ديگه هم صبر كنين!

يني مهر كه رفت ديگه. از شنبه هفته بعد مدرسه شروع ميشه. در ضمن يه كلاس ديگه هم ميخوان تشكيل بدن كه تعداد بچه ها كمتر بشه....

خلاصه كه با يه نيمچه جشني دل مارو شاد كردن و وعده يه جشن خيلي خيلي بزرگ و مهم رو در شنبه آينده دادن كه قراره بتركونن!

حالا واسه اينكه دلمون خيلي نشكنه كلاس بنديشون هم كردن كه ما اصلا ببينيم اين مربي پيش دبستان دولتي چطور موجوديه.

 

 و يكي يك تل سر بسيار نازك و پرپري بابت تشخيص هر كلاس به رنگهاي مختلف اهدا كردن و قرعه باران خانوم به سولماز جون كپلي و تل هاي صورتيشون افتاد.

يكي يك دونه كيف پارچه اي هم بعنوان كادوي اول سال و خوش آمد گويي اهدا شد و ما كه مأموريتمون تموم شده بود بعد از يكساعت همگي، يني همه ده دوازده نفرمون برگشتيم!

خلاصه كه چه سرتونو درد بيارم تا هفته بعد باران بازم مهمون مامانيشون هستن!

 

حالا يه ماجرايي مي خوام تعريف كنم كه هنوز خودم باورم نشده:

دوشنبه قبل از ماجراي بالا، زنگ زدم خونه ماماني كه با باران صحبت كنم و در ضمن خواهش كنم يه سري به مدرسه بزنن كه اگه مانتوها آماده شده بگيرنشون.

ماماني طفلكي كه انگار خواسته دلش بود، گفت: "من خودم هم مي خوام داروخانه برم و يه سري خريد دارم، اما از صبح به باران هر چي ميگم ، قبول نمي كنه با من پياده بياد. بيا خودت بش بگو كه راضي بشه."

باران خانوم مكالمه من و ماماني رو شنيده بود كم و بيش. گوشي رو گرفت و بعد از سلام و عليك، شروع كردم كه باران جان مي خوام يه چيزي بت بگم،

همون لحظه باران گفت : الو الو الو مامان صداتون نمياد

- الو باران جان گوش كن مامان مي شنوي

- الو الو ... چي مامان اصلا نمي شنوم

- باران جان برو توي اتاق در رو هم ببند كه بشنوي

- الو مامان الان توي اتاقم اما بازم صداتون نمياد!

- باران جان گوش كن مامان يه لحظه يه جا بايست. چطور باقي حرفهارو مي شنوي؟ چطور ماماني داشت الان صحبت مي كرد؟

- الو الو... مامان من هيچي نمي شنوم. ماماني بيا گوشي رو بگير من حرفهاي مامانم  رو نمي شنوم!

الان من چكار كنم؟

من سي سالمه تا حالا نتونستم يه نفر رو اينقدر راحت و بي دردسر در پيچ قرار بدم.

وقتي برگشتم خونه با يه كمي، فقط يه كمي، جديت پرسيدم چطور شده بود كه صداي منو نمي شنيدي؟ چطور با ماماني خيلي راحت صحبت مي كردم!

- مامان اين مهره ها هستن توي موهام بافته شدن، رفته بودن توي گوشم، نمي تونستم بشنوم!

من هنوز فكم باز مونده.

دختر ماس ديگه....


نوشته شده توسط بهار و باران در دوشنبه 1388/07/13 ساعت 10:34 قبل از ظهر | لینک ثابت |

چكارش كنم؟

ديروز باران ميگه:

"مامان نمي دونم دندونم كه افتاد چكارش كنم؟"

پرسيدم چطور مگه؟

ميگه آخه خاله گلار گفته يه موش هست كه مياد دندونهاي تازه افتاده رو از زير بالشت ميبره واسه بچه هاش، جاشون جايزه مي ذاره. اما كيميا ميگه دو تا از دندونات كه افتادن يكيشون رو بذار توي ليوان آب يكيشون هم توي ليوان نوشابه. بعد از يك هفته اوني كه توي نوشابه بوده پودر ميشه!

خندم گرفت كه چه دوراهي بزرگي گير كرده بچم!

گفتم نگران نباش. اينو بذار موشه ببره، حالا حالاها دندون واسه افتادن داري!

اينقده خوشحال شده بود. فكر مي كرد همين يكي دوتاس!

 

گلار داشت با آب و تاب درباره يه "آفتاب پرست" خوشگل كه چه حسي بش داشته و چطوري بغلش كرده احساسات بخرج ميداد، يهو باران به زور ِ بلا با فشار زياد يه كاري كرد يه قطره اشك از گوشه يه چشمش بباره، بعد اومده توي صورت گلار ميگه: "ببين خوب من دلم "حسودِش" شد، چرا نياوردي منم بغلش كنم؟"

 


نوشته شده توسط بهار و باران در سه شنبه 1388/07/07 ساعت 9:38 قبل از ظهر | لینک ثابت |

بزرگ مي شويم!

اين روزا روزاي خيلي خوبيه. ميشه گفت از نقاط عطف من و باران و بابا شهابه. از همه كائنات سپاسگزاريم.

خونه جديدمون رو خيلي دوست داريم. در ضمن از يك اصل اساسي كه : "اين آدمها هستند كه به خونه ها ارزش ميدن" دور نيستيم!

چند تا مهموني درست و حسابي هم برگزار كرديم كه جاتون خالي، خيلي خوش گذشت  و باران هم حسابي كمكم كرد. (از افراد باردار تقاضا ميشه نگاه نكنن!)

 

 
 

مسير زندگي من و باران از هم جدا شده! صبحها من تنهايي مسير خونه تا اداره رو طي مي كنم و با ترافيك سر و كله ميزنم. اين مسير و ترافيك رو يك بازه زماني وقتي باران تازه مهد ميرفت طي مي كرديم. هر روز صبح از هر پيچي كه رد ميشم و هر ورودي و خروجي رو كه طي مي كنم ياد 84-85 مي افتم كه چقدر بود اين جوجه من.

 

 

حالا ديگه بزرگ شده.

يك اتفاق بسيار شگفت انگيز و جديد پيش آمده!!!! باران خانوم من دندونش لق شده!!! وقتي دستش زدم و لقيش رو حس كردم اشك توي چشمام چمع شد. خودش باور نمي كرد برام اينقدر مهم باشه! با حيرت نگام مي كرد! در يك لحظه از دندون لقي هاي خودم و بازي كردن با زبون تا آخرين نقطه اتصالش تا بدنيا آمدنش و اولين دندونهايي كه اندازه يه برنج از لثه هاش زدن بيرون رو جلوي چشمام ديدم. احساس خيلي خيلي قشنگي بود. احساس اينكه دخترم بزرگ شده، واييييييي. يه لحظه فكر كردم اگه باقي تغييرات دخترونه رو توش ببينم چه حالي خواهم شد.....

خداي من...

صبحها مي رسونمش دم خونه ماماني و بدون اينكه پياده بشم، باي باي.  از 31 ام كه مهد تمام شده تا 11 مهر كه كلاسهاي پيش دبستان شروع بشه روزها رو تمام مدت خونه ست. مادر شوهرم زن مهربون و بسيار ساده ايه. گوش شيطون كر با هم خيلي خوبيم.

 

چند روز پيش زنگ زدم ماماني توي حياط گوشي رو برداشت گفت دارم فرش مي شورم دخترت هم اينجاست. گوشي رو گرفته ميگه "مامان دارم واسه ماماني فرش مي شورم! "

حالا در اصل داشت آب بازي مي كرد.

به شوخي به مادر شوهرم گفتم "من خودم نوكرتونم از بچم در مقابل جا كار نكشين!"

 

يه مژده هم دارم واسه دوست داران بافتي هاي دست باف مامي خانوم باران. قراره اواسط پاييز مامي جان يه شو بذارن از دست بافهاي خودشون كه بهتون پيشنهاد مي كنم از دست ندينش. باور كنين از بافته هاي باران هم قشنگ تر شدن. مخصوصا اينكه از هر مدل در چند سايز و  با رنگهاي مختلف بافتن و من دلم مي خواد همه رو واسه باران بخرم. براي خانوم ها هم تاپ هاي خيلي قشنگي هست.

خلاصه كه دلتونو آب كردم، چون دل خودم از بهار كه شروع كردن به بافتن، داره آب ميشه! و بزودي از چند تاش عكس مي ذارم كه خودتون ببينيد.

ديروز شهاب بدو بدو آمد گفت زودباش دوربين و بده من يه عكس از اين وروجك بگيرم تا حواسش نيست. سردش شده، رفته زير پتو و در همون حال داره كارتون نگاه مي كنه، البته با هدفون، ولي حاضر نيست لباس‌ تو خونه تنش كنه!

 
اينم گوجه فرنگي خاله كه ديگه "پوه" شده!
 
 
پر از عكس شد، مي دونم. خيلي وقت بود ازش عكسي نذاشته بودم. خواستم جبران بشه!

نوشته شده توسط بهار و باران در شنبه 1388/07/04 ساعت 12:34 بعد از ظهر | لینک ثابت |

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ baranrezaeei محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم