| سلام.
من الان یه مامان مستاصل هستم. معرف حضورتون هستم؟
دلم نمي خواد موضوع رو بزرگش كنم، اما واقعيتش اينه كه باران من، بغير از همه خوبيها، با نمكي ها، خوش زبونيها و ژستهاي خوشگلش، مشكلاتي هم داره.

مشكلات معمولش مثل باقي بچه هاي توي سن و سال خودشه. مثلا يادش ميره تا ثانيه هاي آخر بره دستشويي و در نهايت دولا دولا و پاها روي هم ميره. . يا اينكه فرصت نمي كنه دمپايي بپوشه داخلي دستشويي. . يا اينكه دوست داره ته مونه هويج يا خيارش رو از در ورودي آشپزخونه با پرتاب بلند بفرسته توي سينك. . و نمي گذاره تا انتها موهاشو با سشوار خشك كنم كه سرما نخوره. و ...
مي دونم اينا همه مربوط به سنش هست و كاملا طبيعي و با زبون خوش و تكرار حل ميشه.
اما يه مشكلي هست كه باران خيلي وقته كه داره. اونم اينه كه نمي تونه به راحتي محيط جديد رو بپزيره. براي جدايي از من و رفتن به مهد هم يه موقع هايي زيادي يعني حدود ۲۰ دقيقه تا نيم ساعت گريه و اينا... داشت كه فكر مي كردم بيشتر روزهايي كه شبش به هر علتي دير مي خوابيد اينطوري مي شد و كادر مهدكودك هم روي خواب بچه ها خيلي تاكيد داشتند و اينطور كه مي گفتند غير از خداحافظي سر صبح از مامان، باقي كار هاي بچه هايي كه شب دير خوابيدن هم به هم ميريزه.
وقتي سه سالش بود،مثل همه بچه هاي سه ساله، چون در مرحله بدست آوردن اعتماد به نفس و اعتماد به اطرافيان بود، گاهي اوقات از ورود به مهموني يا جاي جديد خودداري مي كرد. بچه ها گاهي توي اين سن اينقدر خجالت مي كشند كه دوست ندارند وارد بشن و دم در پشت مامانشون پنهان ميشن. دكتر هولاكويي هم ميگه، بچه هاي سه ساله گاهي فكر مي كنن خيلي زشت هستن يا حتي گاهي اينقدر احساس مي كنن لخت هستند و از ورود به جاي جديد خودداري مي كنن.
البته ما توي كل فاميل بچه اندازه باران نداريم. يعني اصلا بچه نداريم. و اين مهموني ها همه مهموني بزرگترا بود.
چندين بار اين حالت براي باران پيش اومد و من خوشبختانه تونستم خيلي خوب عكس العمل نشون بدم. يعني بدون اصرار گذاشتم هر وقت دوست داره بياد داخل. اما بايد اعتراف كنم كه يك دفعه هم خيلي بد برخورد كردم كه البته اصلا هم بخاطر كار باران نبود و در اصل از جو جايي كه رفته بودم و برخوردي كه بام شده بود اينقدر عصباني شده بودم كه .... 
وقتي هم كلاس نقاشي مي رفت جلسات اول و دوم (فكر كنم نوشته بودم؟) ۵ دقيقه يكبار مي اومد سر بزنه ببينه من هستم سالن انتظار مامانها يا نه.
با مشاور همون موقع صحبت كردم گفت شمارو كم مي بينه، دوست نداره جدا بشه. بهتره بيشتر وقت براش توي خونه بذارين تا از كنار شما بودن اغنا بشه.
توي خونه هم تا وقتي داخل آشپز خونه هستم يا پاي تلويزيونم يا دارم كارهاي روتين انجام ميدم، هيچ مشكلي نيست، اما اگه ۵ دقيقه برم روي تراس هواخوري يا برم دستشويي، يا حتي كتاب بخونم و خلاصه بخوام يه جايي باشم كه بايد تنها باشم، اينقدر مياد و از لاي در نگاه ميكنه يا باصداي آروم صدام مي كنه كه اصلا ترجيح ميدم كارم رو كنسل كنم.
اما همه اينا جنبه جانبي و حاشيه اي داشتن، حالا اصل قضيه كه خيلي هم برام مهمه و واقعا نگرانم كرده نرفتن و گريه دم در مدرسه ست.
از نيمه دوم مهر كه كلاساشون شروع شده، دو روز رو نرفته مدرسه. يعني تا دم در رفته و اينقدر گريه كرده كه تصميم بر برگشت گرفتن. يك روزش البته دليلش دير خوابيدنش شايد بوده.
اما ديروز دركمال ناباوري، با اينكه سر ساعت ۸ شب خواب خواب بود، با اينكه صبح خيلي خيلي سر حال و خوشحال بيدار شد و لباس پوشيد و به عشق شالگردنش حاضر شد، با اينكه از اون روزهاي استثنايي بود كه بابا شهاب هم همراهمون بود، و با اينكه دم در خونه ماماني با كلي خنده و شادي خداحافظي كرد و برامون بوس پرتاب كرد و قول داد دختر خوبي باشه تا ميايم،
اما مدرسه نرفت!
يعني بايد حال منو ببينيد وقتي ساعت ۸ صبح موبايلم زنگ مي خوره و اسم "مامان شهاب" مي افته روش. با صداي بلند گفتم وااااااااااي نه، بازم نرفته مدرسه.
ازش علتشو پرسيده، ماماني، گفته دوست ندارم برم چون بهم كاراي سخت ميدن.
خودم پرسيدم چرا نرفتي گفت مهتاب ميگه با من بدو بدو كن من نميتونم بدوم، پهلوم درد ميگيره. غزل هم همش ميگه بيا پيش من بشين.
معلمش خيلي مهربونه و هواشو هم داره. اما از بچه ها هيچ خبر ندارم. اما مي دونم با دو سه تاشون همراه ماماناشون در راه برگشت از مدرسه تا پارك دم خونه ماماني ميان و داخل پارك هم كلي بازي مي كنن تا برسن خونه.
كوچيك تر كه بود، خيلي جالب دوست پيدا مي كرد. ميرفت روبروي صورت بچه اي كه مي خواست باهاش دوست بشه مي ايستاد و در فاصله نيم سانتي از صورت طرف صورت پر از خنده و خوشحاليش رو مي گرفت (يعني كه با من دوست بشو). معمولا هم خيلي سريع دوست پيدا مي كرد.
تابستون امسال اما، چندين بار خودم ديدم كه به بچه هايي كه با هم چند نفري بازي مي كردن پيشنهاد دوستي داد اما پيشنهادش رد شد. بنابراين هر وقت رفتيم پارك باران تنهايي بازي مي كرد.
ياد بچگي هاي خودم مي افتادم كه با چه ضربان قلب بالايي به يك نفر پيشنهاد دوستي ميدادم كه مبادا پيشنهادم رد بشه.
توي مهد كودك هم با كسي بغير از سارا خدابخش دوست نبود و اگر يه موقع اون با سارا نيكا بازي مي كرد كلي حال باران گرفته مي شد.
توي خانواده هم كه هيچ بچه هم سني نداريم.
ديگه نمي دونم چي بگم. من واقعا اين يك هفته فشار زيادي روم بود. همه چيزايي كه پست قبل گفتم كنار اين مدرسه نرفتن باران هم كنار.
چكار كنم. خواهش مي كنم اگه راه حلي، مشاوري، كتابي، روانشناس اطفالي يا مورد مشابهي داشتين بهم بگين.
اين موضوع خيلي برام مهمه. نوشته شده توسط بهار و باران در دوشنبه 1388/08/04 ساعت 9:52 قبل از ظهر | لینک ثابت |
|